
بشر در ابتدای کار به فهم و تشخیص و فاعلیّت و تقّلا و هنر مندی خود خیلی متکّی و امیدوار است و لذا آرام و قرار ندارد و در ذهن و اندیشه و در ظاهر و عمل دائم در تکاپوست!!
می گویند: هنگامی که خداوند گِل حضرت آدم(ع) را سرشت و به دمیدن روح در آن پرداخت، هنوز روح تا کمر آدم بیشتر دمیده نشده بود و لذا از کمر به پایین بدنش هنوز در گِل بود، که آدم برخاست که راه بیفتد.
انسان تا درخود توانایی و هنری می بیند آرام نمی گیرد. تقّلاهای او هم اغلب جز خرابی ثمری ندارد!!
منتها تا همه هنر و توانایی اش را به کار نبندد و عملاْ بر او مکشوف نشود که تقّلا های عبد راه به جایی نمی برد، آرام نمیگیرد و خود را به دست خدا نمی سپارد تا خدا امرش را اصلاح کند...
به همین خاطر هم هست که انسان تا توانایی در خود سراغ دارد باید در انجام طاعات و عبادات و اعمال صالح بکوشد. جزای این تلاش و کوشش این است که سرانجام متوّجه می شود که از علم و معرفت وطاعت و عبادت و تلاش و تقّلای او کاری بر نمی آید.
وقتی عبد از فاعلیّت خود قطع امید کرد و مأیوس شد از تقّلا دست می کشد و تشخیص و تدبیر خود را رها می کند و به تقدیر و تدبیر الهی تن می دهد.
اینجاست که هم از حجاب توجه و امید داشتن و به فهم و توان خویش نجات پیدا کرده و امکان می یابد فاعلّیت حقّ متعال را ببیند و هم امرش اصلاح می شود.