تبليغاتX
مصباح الهدی

 

 

مصباح الهدی

در محضر عارف معاصر . . .

چقدر زود/ دیر می شود

 

 

جان دادن بهتر از جان کندن است. مؤمن با محبت جانش را تقدیم می کند و جان کافر را به زور می گیرند! حالا که هر چه دنیایی است بالاخره رفتنی است چه بهتر که خود آدم آن را به دست تقدیم کند و در راه خدا بدهد...

 

انسان به قبرستان که برود سبک می شود و غم دنیا از او برداشته می شود.  دیدار مؤمنی که به موت تن داده باشد هم همین طور است! ...

 

 



برای "دختر آسمان" ... و تمام آسمانیها!

 
 
 
 
... 
 

دلش‌ مسجدي‌ مي‌خواست.

با گنبدي‌ فيروزه‌اي‌ و مناره‌اي‌ نه‌ خيلي‌ بلند...

دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست. و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود...

دلش‌ مسجدي‌ مي‌خواست. با گنبدي‌ فيروزه‌اي‌ و مناره‌اي‌ نه‌ خيلي‌ بلند و پيرمردي‌ كه‌ هر صبح‌ و هر ظهر و هر شب‌ بر بالاي‌ آن‌ الله‌اكبر بگويد.
دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست. و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.
دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود. با پيرزن‌هايي‌ ساده‌ و مهربان‌ كه‌ منتظر غروب‌اند و بي‌تاب‌
حي‌ علي‌الصلاة.
اما محله‌شان‌ مسجد نداشت...
فرشته‌ها كه‌ خيال‌ نازك‌ و آرزوي‌ قشنگش‌ را مي‌ديدند، به‌ او گفتند:
 
                                                              «حالا كه‌ مسجدي‌ نيست، خودت‌ مسجدي‌ بساز».
او خنديد و گفت: چه‌ محال‌ زيبايي، اما من‌ كه‌ چيزي‌ ندارم. نه‌ زميني‌ دارم‌ و نه‌ تواني‌ و نه‌ ساختن‌ بلدم.
فرشته‌ها گفتند: اين‌ مسجد از جنسي‌ ديگر است. مصالحش‌ را تو فراهم‌ كن، ما مسجدت‌ را مي‌سازيم.
... او اما تنها آهي‌ كشيد.
و نمي‌دانست‌ هر بار كه‌ آهي‌ مي‌كشد، هر بار كه‌ دعايي‌ مي‌كند، هر بار كه‌ خدا را زمزمه‌ مي‌كند، هر بار كه‌ قطره‌ اشكي‌ از گوشه‌ چشمش‌ مي‌چكد، آجري‌ بر آجري‌ گذاشته‌ مي‌شود. آجرِ‌ همان‌ مسجدي‌ كه‌ او آرزويش‌ را داشت...!
و چنين‌ شد كه‌ آرام‌آرام‌ با كلمه، با ذكر، با عشق‌ و با دعا، با راز و نياز، با تكه‌هاي‌ دل‌ و پاره‌هاي‌ روح، مسجدي‌ بنا شد. از نور و از شعور.
 
مسجدي‌ كه‌ مناره‌اش‌ دعايي‌ بود و هر كاشي‌ آبي‌اش، قطره‌ اشكي.
او مسجدي‌ ساخت‌ سيال‌ و باشكوه‌ و ناپيدا، چونان‌ عشق. و هر جا كه‌ مي‌رفت، مسجدش‌ با او بود. پس‌ خانه‌ مسجدي‌ شد و كوچه‌ مسجدي‌ شد و شهر مسجدي.
آدم‌ها همه‌ معمارند. معمار مسجد خويش، نقشه‌ اين‌ بنا را خدا كشيده‌ است...
 
مسجدت‌ را بنا كن، پيش‌ از آن‌ كه‌ آخرين‌ اذان‌ را بگويند... .
 
 
(عرفان نظر آهاری)
 

 
 
سلام علیک!
 
مصادف شدن ولادتت با میلاد پنجمین گل زهرا (س) -می دانیم که می دانی- تنها یک اتفاق نیست!
در اسفند "دوازدهمین" ماه سال هم آمدی... همه ی زمانها و مکانها هم -می دانیم که می دانی!- متعلق به "اوست" ............
امسال هم مصادف با روز چهارشنبه -روز "امام عشقمون"- شده!... این را هم می دانی!...
می دانی... می دانی... می دانی...
 خدایا! بچشان!
در سیر "انا الیه راجعونت" وارد شدن به عالم باقی بقیة اللّهیش را برایت آرزومندیم...
 زیر سایه ی مادرت!
خدایا ......
 
 
 امضا: فاطمه ها
اسفند/صفر
۱۳۸۵