تبليغاتX
مصباح الهدی

 

 

مصباح الهدی

در محضر عارف معاصر . . .

می دونی می خوام کجا برم؟؟؟

برای دیدن اندازه واقعی تصویر کلیک کنید 

 

وقتی به حرم ائمه مشرف می شوید زود داخل نشوید... !

دم در توقف کنید و اذن دخول بخوانید تا رغبتتان طلوع کند و قطره اشکی بر چشمتان بنشیند؛

اول دل را جلو بفرستید....

اشک نشانه ی این است که اجازه ورود داده اند. بعد وارد شوید ...

و همانطور که افرادی در زمان حیات ظاهری امام خدمت ایشان می رسیدند وسلام می کردند سلام کنید!

زیارتنامه های طولانی گاهی اوقات انسان را از امامی که در محضرش ایستاده غافل می کند (!)

در داخل صحن و حرم ائمه هم احترام زائران و خدام را نگه دارید!

هر کس به شما چیزی گفت آن را از جانب امام بدانید و ادب کنید و بپذیرید....

صدای همهمه ای که بالای صدای تک تک زائران به گوش می رسد صدای ملائکه را همراه دارد...

 

  < ظاهراّ میرزا حبیب الله خراسانی که عالم و مجتهد بود و دیوان شعری هم از او باقیست در حرم

امام رضا (ع) رو به ضریح نماز خواند. پس از نماز کسی به او گفت: آقا! قبله این طرف نبود اشتباه

نماز خواندید. میرزا حبیب پاسخ داد: همه نمازهای یقینی که خواندم فدای این اشتباه ...!! >

 

 



نفیسه خانم بخوانند!

 

           از سوختگان

                             ــ  آیه شیخ محمدجواد انصاری همدانی  ــ

 

آیه الله شیخ جواد انصاری همدانی-درحال قنوتاز سوختگان شيدايي بود كه خود را بنده امام زمان (ع) و بلكه خاك پاي آن حضرت مي دانست. راه سلوك حق را منحصر در ولايت امام زمان (ع) مي ديد و مي فرمود: « وقتي خدا را مي شود ديد، امام زمان (ع) را كه مخلوق خداست، چگونه نمي شود ديد، اما وقتي مي توان خدمت آن حضرت رسيد كه حضور و غيبتشان براي شما فرقي نكند. » آن بزرگوار، درباره نماز شب امام زمان ارواحنا لفداء و نورانيت فوق العاده آن مي فرمود: « يكي از مومنان، شبي كه براي نماز شب بيدار شده بود، مشاهده كرد كه حدود 500 خانه از خانه هاي همداني نورافشاني مي كند. به او الهام شده بود كه در اين خانه ها نماز شب خوانده مي شود. آن گاه در نقطه اي از زمين عمودي از نور ديده بود كه تا آسمان كشيده شده است و به او الهام شده بود كه در آن مكان وجود مقدس حضرت مهدي (عج) به نماز شب ايستاده است.»
برخي از شاگردان آيت ا... انصاري همداني اعلي ا... المقامه معتقدند كه منظور آن جناب، خودش بوده است، اما آن عارف بالله از روي تواضع و كتمان اسرار، نخواسته است كه نام خود را ذكر نمايد. از خصوصيات بارز آيت ا... انصاري رضوان ا... تعالي عليه كتمان شديد اسرار بوده است. آن جناب به شاگردان خود تاكيد مي كردند كه اسرار الهي را بروز ندهند و در اين باره مي فرمودند: « اگر ملا كاظم كربلايي رحمه ا... عليه كه به طور اعجاز آميزي قران به حافظه او سپرده شد، سر خود را افشا نمي كرد، از جانب خداي تعالي نصيبش مي شد

 

                                                                                                                برگرفته از کتاب سوخته


                                                                                                                   



صاحب عزاي فاطمه-س، آن بي نشان كجاست ؟؟؟

برای امر فرج یسیار دعا کنید...


هذا یوم الجمعه....

       

  او از نگاه حضرت مادر چكيده است؛؛؛

  

 چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدي 
چه روز ها كه يك به يك غروب شد نيامدى...

    دوباره مكر كافران، دوباره جنگ نهروان
    چه حيله ها كه ساكن قلوب شد نيامدي...

   خليل آتشين سخن تبر بدوش و بت شكن
 خداي مادوباره "سنگ وچو ب" شد نيامدي...

     تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
  دوباره صبح و ظهر، نه غروب شد

                                    نيامدي ...!!!

   

 

 

 

     از زبان خودشان...

       ملاقات مرحوم حاج محمد اسماعيل دولابی با عارف والا ،

                                        حضرت آيت الله محمدجواد انصاری همدانی(ره)

 

  واسه من يک خورده مشکله راجع به  ايشون صحبت کنم. من جوان بودم و برای من اسم برده بودند که يه همچنين کسی هست، بنده رو هم برای ايشان اسم برده بودند که فرد مجهوليه در تهران. ولی من نرفتم که پيداشون کنم، ببينم شون، اصولاً از بچگی اين طوری بودم که اگر ميگفتند فلان ادم به فرض عرش رو هم سير ميکند اگر همسن من بود، بنده نمی رفتم ديدنش...

اما ماجرا اين طوری شد که، يه مسجدی بود، مسجد معزالدوله ، بنده هم به اون جا خيلی علاقه داشتم. مراسم و مجالس و نماز جماعت اون جا رو استفاده ميکردم، تا اينکه يه روز ديدم يه آقايی اومد که چهار ، پنج نفر ديگه هم همراهش بودند.آدم احساس ميکرد مثل پروانه دورش ميگردند.

پرسيدم کيه؟ گفتند آقای انصاری... بله همان که شنيده بودم، اما نديده بودمش.خب چه کار بايد ميکردم،‌از دور تماشا کردم. توحال خودم بودم قران ميخواندم... دعا ميخواندم... حافظ ميخواندم و نشانش را ميگرفتم.

آقای انصاری رفتند گوشه حياط، برای تجديد وضو. به هيچ قيمتی حاضر نشدند کس ديگری ظرف را برايشان پرکند، اما با زيرکی فراوان خودشان اين کار را برای شاگردانشان انجام دادند، حالا يکی را وقتی حواسش نبود ، يکی را با بازی و دست به دست کردن و با همان زيرکی هم اجازه نمی دادند کسی کارهايشان را انجام دهد.

وارد يکی از حجره های مسجد شدند، من هم رفتم نشسته بودند و صحبت ميکردند. داخل جا نبود. دم در روی کفش ها نشستم، ايشان هم کمی بالاتر نزديک در نشسته بودند، ميشد روبروی من . مثل اين که آمده بودند يک دو شب بمانند بعد بروند مشهد، پرسيدند بليط گرفتيد برا مشهد؟

يک اتوبوس ميخواست راه بيفته مشهد، در ادامه گفتند: مثل اينکه کربلايی اسماعيل هم همراه ما می آيد! من غريبه، بی هيچ پرس و جويی!!

او گفتت و ماهم رفتيم،‌دارم ميرم ولی مشغول خودم بودم. خيلی باهاشون قاطی نبودم، کنار بودم. رسيديم يه جايی وسط راه مشهد،‌ پر از درخت انگور، چشمه آبی هم داشت. نشستند کنار چشمه. من هم مثل آدمهای داغدار، مثل زنی که شوهرش مرده ،‌ داره غصه ميخوره ،‌ تو زندانه، نشستم.

از نگاهشون فراست و محبت می باريد، طوری که در عين اضطرار در نگاهشون کمال محبت را حس ميکردی. طوری که فکر ميکردی تمام توجهشان به توست.

اصولاً روششان اينگونه بود.حرفها را مستقيم نمی گفتند، عموماً در قالب داستان بيان ميکردند و داستان ماهم از اينجا شروع شد.

و با داستانی از کربلا آغاز نمودند:

از آباديی دوازده نفر رفتند کربلا، يکی شون گفت من چند روز بيشتر می مانم.خلاصه ،‌يازده نفری که برگشتند محض شيرين کاری با صحبت ها و قرارهايی که باهم گذاشتند چنين وانمود کردند که دوازدهمی مرحوم شده،‌ مراسم هفتم و چهلم که برگزار شد و همه چيز به حال عادی خودش برگشت.يار دوازدهم شبانه به درخانه  رسيد، در زد، زن داغديده پشت درآمد و پرسيد: کيستي؟آیه الله شیخ محمد جواد انصاری همدانی- در حال وضو

مرد با صدايی سوخته جواب داد: زن منم ديگه، از مسافرت اومدم. زن گفت: خدا رحمتش کند، الان کفنش هم پوسيده ،‌ من هم داغديده و تنهام و نميتونم کسی را راه بدم. مرد گفت: زن من صدای تورو ميشناسم در رو بازکن.

زن گفت: آخه کسانی که به من گفتند اون مرحوم شده اشخاص عادی نبودند، معتبر بودند! با اسم و القاب شروع کرد که اون گفته... اون گفته...

همين طور گفتت تا رسيد به اين جا که مرد گفت:بابا هرچی اون ها آدمهای خوبی بودند اما از خود من که.. بابا در رو باز کن.تا فرمودند خود من هستم در رو باز کن...

دوباره گفت: اونهايی که اومدند آدمهای خوبی بودند اما خود من اومدم ديگه در رو باز کن... و در باز شد... قاطی شدم ديگه... و آن در، در قلب من بود. و او با اين حکايت مرا صيد کرد و قابم را ربود.

 

 

مرحوم آقای انصاری درباره آقای دولابی فرموده بودند که ايشان به نفس زکيه رسيده است.

 

                                                                                    برگرفته از کتاب سوخته